يه شب ماه مي آد
تصاویر سهمناک از ملال، ترس و آسیبهای روانی، نخستین مجموعه داستان ساعدی، «شبنشینی باشکوه» (1339)، را میسازد. تمامی داستانهای این کتاب به ادبار زندگی کارمندان جزء و بازنشسته اختصاص دارد. این داستانها که در فضایی سنگین میگذرند، ابعاد گوناگون مخاطراتی را که این قشر اجتماعی با آن مواجه است، به تصویر میکشند. ساعدی مشکلات کارمندان را به عنوان نمونه گویایی از مشکلات اساسی جامعه شهری مینمایاند، و از زندگی محقر آدمهایی میگوید که از گذران روزهای یکنواخت، کار بیهوده و عدم امنیت اجتماعی به جنون و مرگ میرسند. (ساعدی در داستانهای بعدیاش به قدرتی بیچون و چرا در توصیف جنون دست مییابد.) بیپناهی کارمندان، که به خاطر نداشتن ذخیره مالی و پشتوانه اجتماعی، آیندهای مبهم و توأم با اضطراب دارند؛ پوچی زندگی آنان (استخدام در اداره، تلاش برای رتبه گرفتن، بازنشستگی و مرگ)، و دلخوشیهای توخالیشان با لحنی سرد و تاریک توصیف میشود. آدمها همه بیحوصلهاند و از گیجی غریبی رنج میبرند و به طور کلی از لحاظ روانی بیمارند. اینان در فضایی خفه دست و پا میزنند. هیچکدام در برابر هجوم شرایط ضدبشری ایستادگی - حتا ذهنی - نمیکنند. همهشان به وضع خود تن دادهاند. اینان که هیچ هدف والایی ندارند، به دلیل وابستگی به حقوق دولتی و میز اداره خیلی زود بیتحرک و محافظهکار شدهاند. کارمندان داستانهای ساعدی راهی به سعادت نمییابند، امیدهای کوچکشان نیز فرومیریزد و فاجعه به شکل حیرانی و دیوانگی فرامیرسد...
غزلی از حسین منزوی
آن گل که اسیر تند بادی بود از حافظه ی بهار ، یادی بود
مُهری زده بر جبین تاریکی با روشنی ستاره زادی بود
دل کنده ز خاک و رفته تا افلاک در غربت دشت ، گرد بادی بود
از باروی سربلند بیداری آن سوی غبارها ، سوادی بود
از غیرت و از اراده ، تمثیلی وز مردی و مردمی ، نمادی بود
فرزند قلم ، برادر فریاد عصیان نسبِ هنر نژادی بود
در پست و بلندِ محنت و راحت خود کوه شکنجه را ، چکادی بود
انگار نبود و بود اگر انگار خاکی تن آسمان نهادی بود
برگردن ابلهی که ایّام است آن گمشده ، « گوهر مرادی » بود .
سه شعر از احمد شاملو برای غلامحسین ساعدی :
محاق
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمکان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.
ماه
برنیامد . ( ابراهیم در آتش )
شبانه
کوچهها باریکن / دُکّونا بستهسخونهها تاریکن / طاقا شیکستهس
از صدا افتاده / تار و کمونچه / مُرده میبرن / کوچه به کوچه .
□
نگا کن ! / مُردهها به مُرده نمیرن
حتا به / شمعِ جون سپرده نمیرن
شکلِ / فانوسیین / که اگه خاموشه / واسه نَفنیس / هَنو / یه عالم نف توشه .
□
جماعت!
من دیگه حوصله ندارم !
به «خوب» امید و از «بد» گله ندارم .
گرچه از دیگرون فاصله ندارم ،
کاری با کارِ این قافله ندارم !
□
کوچهها باریکن / دُکّونا بستهسخونهها تاریکن / طاقا شیکستهس
از صدا افتاده / تار و کمونچه / مُرده میبرن / کوچه به کوچه ...
( لحظه ها و همیشه ) 1340
این شعر توسط خواننده ی توانای کشورمان : فرهاد مهراد اجرا شده
شبانه
یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو میبره / کوچه به کوچه / باغ انگوری /
باغ آلوچه / دره به دره / صحرا به صحرا / اونجا که شبا / پشت بیشهها /
یه پری میاد / ترسون و لرزون / پاشو میذاره / تو آب چشمه / شونه میکُنه /
موی پریشون / یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو میبره / ته اون دره /
اونجا که شبا / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید / میکُنه به ناز /
دستشو دراز / که یه ستاره / بچکه مث / یه چیکه بارون / به جای میوهش /
سر یه شاخهش / بشه آویزون / یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو میبره /
از توی زندون / مث شب پره / با خودش بیرون / میبره اونجا / که شب سیاه /
تا دم سحر / شهیدای شهر / با فانوس خون / جار میکشن / تو خیابونا / سر میدونا :
عمو یادگار / مرد کینه دار / مستی یا هشیار؟ / خوابی یا بیدار؟ / مستیم و هشیار /
شهیدای شهر / خوابیم و بیدار / شهیدای شهر / آخرش یه شب / ماه میاد بیرون /
از سر اون کوه / بالای دره / روی این میدون / رد میشه خندون / یه شب ماه میاد . . .
( هوای تازه ) این شعر توسط خواننده ی توانای کشورمان : فرهاد مهراد اجرا شده
گمبه همان یزدی شده کلمه پاتوق می باشد