.....اما بعد"بابا ملا می گفت :دیگر چشم و چار خود کم سو و مغز خودرا پوک نمی کنم !هی از این کتاب به ان کتاب"تازه زبان راهم دیگر کهنه نمی کنم! می گذارمش برای شب اول که روان جواب منکر و ان دومی را بدهم"دومی را نمی گفت هیچ وقت "می گفت :بداموزی دارد!!
ننه می گفت :چرا؟چه عیبی دارد خودت ومردم را روشن کنی!تو کاردیگری بلد نیستی"لحاف می توانی سر هم کنی! چراغ می توانی بسازی! می توانی دلاکی و ختنه کنی؟تو سر تو ی کتاب نکنی و کارفکری نکنی پوک می شوی
بابا می گفت"این پهلوان سلیمان را نمی شناسی؟نمیبینی وقتی کسی را به خاک میبرد"چقدر در بوق و کرنا میکنند"بلدیه و نظمیه و نایب الدوله و وکیل المله همه پیام تبریک می فرستند"و حلوا حلوا یش می کنند"تازه برایش ترانه هم می سازند و مدام برایش گرا مافون روشن می کنند" چرا برای اینکه زور بازو دارد
و حریف را مغلوب کرده و پرچم و طن را بر فراز کرده
اما من چی کسی به زور فکر و اندیشه فکر نمی کند" نمی دانند که هنر هم می تواند پرچم بر فراز کند
البته فکر کردن و به تفکر واداشتن کمی هم نا امنی !ایجاد میکند" این ها را ولش از فردا می روم باشگاه ثبت نام"بدن خودم را می سازم"شاید ما هم کسی شدیم"اصلا عقل سالم در بدن سالم است!
هنرو تفکر کردن و زمینه ی تفکررا ایجاد کردن خریداری ندارد
ننه می گفت" ملا از خر شیطان بیا پایین"هرکس قدر تورا نداندمن می دانم! شب جمعه! خیرات اموات صلوات!!
این خاطره ربطی به جایزه ی اسکار سینمای ایران و اصغر فرهادی و بر خورد رسانه ی ملکی! با ان ندارد!
خداخیرتان بدهد.......تا بعد