به بهانه برگزاری بیست و دومین جشنواره تاتر استان یزد از افتتاحیه تا اختتامیه!!!

اوست مطلق پادشاه جاودان

سیمرغ پدیده ای افسانه ای دارای پیشینه ای نه آن چنان دور که حضورش در وجود آدمی را توان زدایش آید و نه آنچنان در بر که تَوهُم اش تو را فریب ...

و کمترین شرط توصلش گذر، گذر از وادی پهناوری که نه هفت اقلیم که هفتاد، بل هفت ها افتادها در توصیفش نگنجد و نگنجد که گنجایشش نه پیمانة دل است که مشت گونه ای است ساخته از خاک و گل و نه کالبدی که خاکدانی است مزبله دان زندگی و فقط دَمِش اوست که در ازل بر این پیکره افتاده است تا مگر توانی را به عاریت در تو به ودیعه گذارده باشد اگر دانی و توانی ...

و اکنون در این زمان رهروانی خسته و نه وامانده از دیاری نه دور که اینجا کنار دل و نه با هم غریب که همدل آنچنان که هیچ فرقی در میانشان نمی بینی و هر لحظه آنِ دیگری را در قاموس این می بینی و این را در هیکله آن به ستایش، قرار از کف می دهی زمان را نمی فهمی زمینی را قرار نداری و در آسمانت پر پرواز می دهند و می برندت تا در وادی طلب عاشقت کنند و با نوشانیدن معرفت الهی به استغنایت برسانند و تو در احساسی عجیب و درک وحدانیتی محیط حیران می شوی و فنا را طلب می کنی تا عشق را در نوش جام عرفان مستغنی شوی و با شهودی شاهدِ شاهدانی متحد در توحیدی حیرت آور فنا را دوباره می طلبی و دوباره و دوباره و دوباره چون پروانه ای تا سوختن و یکی شدن در نور ازلی روان می شوی.

اینها مردان این راهند عشق را برایت ارمغان آورده اند نه اشتباه نمی‌کنم اینها تمامیِ مردانند تمامی

مردمی باید تمام این راه را
دست باید شست از جان مردوار

جان فشاندن باید این درگاه را
تا توان گفتن که هستی مرد کار

دوستان، دستتان مریزاد که آبرو بودید، که توان بودید، که همت بودید، که لیاقت بودید و عاشق بودید و عاشقانه خواندید و چون مسیحا زنده کردید و باز برای دمی در ما دمیدید تا مگر باز هم چند صباحی شاید این روزمرگی ها را فراموش کنیم.

شما دنیا را به سخره گرفتیه اید، زمان را اسیر کرده اید، با فرمولهای رایج در این خاکدان بازی کرده اید و قوانین خو گرفته طبیعت با ما را شکسته اید و شکستید بتهای زنگار گرفته کنج دلهای ما را و به یغما بردید، قلوب جماعتی را تا بذر عشق را در آن بکاریدن آرید.

شما آینه هائی را آوردید تا مگر ما بتوانیم زلال چهره یکدیگر را در کناره های خودمان باورانه بغل بغل به هم آغوشی بنشینیم.

 مردان مرد مردان طالب، عاشقان با معرفت مستغنیان و متحدان که جماعتان حیران در حیرت شمایند فنا نیابیدکه سیمرغ شمائید.

باز گویم با شما مردان، دان

اوست مطلق پادشاه جاودان

تقدیم به تمام مردانی که مردٍ مرد و با لحظه لحظه های عاشقانه در این وادی دهشتناکٍ طلب تا فنا حضور یافتند .

تقدیم به علیرضا خورشید نام

تقدیم به صادق نصیری

تقدیم به خانمها مطلق . هاشمی و نیک آیین

تقدیم به هادی دهقان . طباطبائی . . . و خیلیهای دیگر

تا طلبی دوباره و فنایی دیگر پایدار بمانبد 

                                                                                              احمد معین قفقازی