آنچه خوار آید روزی به آبرو آید
دیروز فراغتی دست داد،سر در سایه گذاشته و مابقی به آفتاب عالم سوز سپرده بودیم . لنگمان را دراز کرده بودیم و چای کهنه دم میخوردیم . ایام فرخنده گذشته را بیاد آورده و بر افتخارات جوانی درود و بدرود میگفتیم . در هر نفس که فرو میرفت شکر آن میکردیم که از عنفوان جوانی تا اکنون میانسالی آن عضو فرو دست که از بس نامش در محاوره زیادت کرده در مکاتبات رسمی غیر مجاز شده است، ما را به مخاطرات هولناک نینداخته . چون هر نفس بیرون می آمد می گفتیم این گشاد نظری آن عضو منحوس که عمری مایه ملامت ما توسط خلایق بود ، عاقبت آبرو داری کرد و خود و اعتبار نداشته ما را روی همین زمین سفت نگه داشت .
اگر او تنگ نظری میکرد و روی زمین آرام نمیگرفت و ما را وامیداشت که بار سفر برداشته و از سرزمین مادری بیرون رفته و با بی پدری برخورد کنیم شاید هم دو بی پدر ، کسی که خبر ندارد شاید چندتای دیگر ، خدا میداند امروز روز چگونه میتوانستیم با این عضو آش و لاش ، اعتدالمان را حفظ کنیم که نه به چپ بیفتیم نه به راست . در همین لحضه بود که راز اعتدال را دریافتیم و بر گشاد نظری آن عضو غیر مجاز درود فرستادیم .
خلاصه روزگار غریبیست جایی شنیده ام توی اینترنت هم نوشته اند مدت هاست ، خار مغیلان خیلی بزرگ تر شده و دیگر فقط در کف پا فرو نمیرود .
القصه در هیمن لحظات خلسه یاد دوستان دوران بی اعتدالی افتادیم .دوستانی چون حاجی مهدی نژاد ، حاجی تقی احتیاط ، حاجی حسینیان و حاجی ابوالحسنی و ... افتادیم که سفرنامه های نانوشته شان روزگاری گوشمان رانوازش میداد . گفتیم بد نیست تلفن بزنیم و ازایشان احوالی بپرسیم . باز گفتیم کسی چه میداند چند بی پدر بیرون از خانه مادری بر سر راه دوستان کمین انداخته بوده اند . در دم خونمان به جوش آمد و چیزی نمانده بود که گشاده نظری خود را به فراموش سپرده و شمشیر انتقام از نیام برکشیده به هوا خواهی دوستان بخروشیم . اما زمانی نگذشته که هیجان فرونشاندیم و نخواستیم احوال پرسی مان خدایی ناکرده در اندرون دل دوستان بیداد گذشته بیدار کند . گفتیم در دل ایشان را درود و صد درود می فرستیم و به شکرانه انکه ما را همینجا زمین گیر کرد می پردازیم .
باشد که دوستان همه ، اکنون در سلامت و صحت بوده و در روزگاری نزدیک اندرز شان به رشته تحریر در آید .
آمین یا رب العالمین
















گمبه همان یزدی شده کلمه پاتوق می باشد